میان مسجد و میخانه

متن کامل سرمقاله شماره سوم

 

حسن اسدی زیدآبادی

فلانی رفت، بهمانی رفت، حتی بیساری هم در راه رفتن است؛ این از نقل محافل خانوادگی. تلگرام را باز کنید وضع بدتر است؛ آن  والیبالیست رفت و نیامد، آن مجری ورزشی زندگی و آرشیوش را زیر بغل زد و رفت؛ از همه مهمتر یکی پیدا شده به نام «کریمی قدوسی» که همکارانش می­ گویند آبا و اجدادش از جای دیگری رفته ­اند تا به اینجا آمده­ اند اما این بنده خدا یک فهرستی درست کرده که نشان دهد نه فقط معاون و مدیرکل، بلکه وزیر و مشاور و اصلاً خود رئیس جمهور مملکت از قبل و پیشاپیش رفته ­اند و به احتمال، تنها برای رتق و فتق برخی امور و شاید هم کسب رزق و روزی در این کشور مانده ­اند تا سرمایه­ ای بسازند برای جگرگوشه­ هایشان در آن مملکت دیگر. خلاصه اینکه ظاهراً همه یا رفته­اند یا دارند می­روند و یا دلشان می­ خواهد و نمی ­توانند. البته همینجا شاید مخاطب بگوید بازهم یکی پیدا شده که بر اساس مشاهدات عینی­ اش استقراء کند و با از جزء رفتن به کل آن هم بدون رعایت قواعد منطق و برهان، کلی گویی کند و مسئله ­ای معمولی و مبتلابه در سراسر تاریخ و گیتی را به عنوان یک بحران به افکار عمومی غالب کند. اما به این نگارنده که بیش از یک­ ماه است اشتغال ذهنی­ اش از آب و گل درآوردن مجله­ ای است که موضوع­ اش قرار است «مهاجرت» باشد حق بدهید که هر خبر رسمی و غیررسمی، سیاسی و خانوادگی و حتی فیلم و تئاتری که می­بیند را ربط دهد به این مشغله ذهنی. ولی باور کنید قضیه فراتر از قفل شدن ذهن منِ نوعی بر روی این موضوع است؛ جریانی در مملکت به راه افتاده که همین حالا از دوست و رفیق تا قوم و خویش و از همکار و هم مرام تا فالوکننده و فالوشونده نگارنده در فضای مجازی را با خود دارد می­برد؛ جوری که می­ خواهد فریاد بزند آی آدم­ ها که بر ساحل نشسته­ شاد و خندانید یک­نفر اینجا دارد «می ­ماند».

باورکنید قضیه چنان جدی است که می­ توانم بگویم با این دست فرمانی که جامعه امروز ایران دارد، شاید خیلی­ ها برآن باشند که کار شایسته­تر این است که جای اصل و فرع را در صورت مسئله باید عوض کرد و حق آن است که دیگر نه مهاجرت، بلکه پدیده ماندن در ایران را باید به بحث و فحص گذاشت. اخیراً خبری از نتایج یک پیمایش علمی و رسمی با نام ارزش­ها و نگرش­ های ایرانیان درز کرد که نشان می­ دهد تقریباً یک­سوم ایرانی­ها می­ خواهد از ایران بروند. اما اگر همین سنجه هم در کار نبود، ناظری منصف می­توانست براساس همین گفت و شنودهای روزمره در محیط­ های کار و زندگی ایرانیان نتیجه ­ای جز این بگیرد؟

با این همه نباید از یاد برد که سیر در ارض، مهاجرت و جابجایی در این کره خاکی یک حق بشری شناخته شده است؛ صد البته که این حق هم مثل تقریباً همه حقوق ذاتی انسان تحت یکسری موازین قانونی محدود و قابل اعمال می شود. این حق را معمولاً با نام حق «آزادی رفت و آمد» یا «آزادی جابجایی» می­ شناسند. ماده ١٣ از اعلامیه جهانی حقوق بشر این حق را با دو رکن اساسی تعریف کرده است: «۱. هر شخصی حق دارد در داخل هر کشور آزادانه رفت وآمد کند و اقامتگاه خود را برگزیند. ٢. هر شخصی حق دارد هر کشوری، از جمله کشور خود را ترک کند یا به کشورخویش بازگردد.» البته اعلامیه جهانی حقوق بشر از آنجا که تلاش داشته است تا کمیته حقوق را بیان کند و به اجزایی از هر حق که کمترین تداخل را با اعمال قدرت دولت­ها داشته باشد بپردازد، از اشاره به جزء سومی که می­ توانست تایید کند هر انسان حق دارد تا در هرکجا و از جمله هر کشوری اقامت کند، صرفنظر کرده است. علت این انصراف هم کاملاً روشن است، ما در عصری از حیات نوع انسان زندگی می­کنیم که نوبت «دولت-ملت» هاست. پدیده دولت – ملت چنان بر تمامی شئون زندگی آدمی اثر گذاشته که هویت فرهنگی، حقوقی و … هر انسان نه فقط ناشی از «موطن» او (محل تولدش) بلکه متاثر از «وطن» اوست. وطن او هم یعنی دولت – ملت یا کشوری که او و پیشنیانش در درون مرزهای آن متولد شده­ اند و یا در معنای مدرن­تر از سوی حکومت آنجا تابعیت یا شهروندی او قانوناً به رسمیت شناخته شده است؛ البته می­ دانیم که در معنای اخیر دیگر کمتر کسی از واژه وطن استفاده می­کند. با وجود همه قواعد دست و پاگیری همچون مرز، روادید، اجازه و عوارض خروج، دیوارها و … ظاهراً بسیاری رکن سوم حق آزادی رفت و آمد را در عمل محقق می­کنند. چراکه وقتی هر شخص آزاد است تا از کشور خود خارج شود طبیعتاً نمی  ­تواند وارد در خلاء شود و خروج از یک کشور ناگزیر ورود به کشور دیگری را درپی دارد، مگر آنکه تصور کنیم شخصی تصمیم بگیرد عمرش را در دریاهای آزاد سپری کند!

با این همه در تمتع از این حق برخلاف سایر حقوق، علی الظاهر پای نوعی تلخکامی هم در میان است. در مورد پناهجویان و آوارگان که ناگفته پیداست اما پای حرف مهاجران معمولی نیز که بنشینی هرچند اعتقادی عمیق دارند که انسان حق دارد تا در پی سعادت خود هرجایی را که خوشتر است برای سکونت بگزیند، اما در عین حال «رفتن از وطن» را در درجات مختلفی تلخ توصیف کرده و می­گویند متاسفانه اسباب رهایی و خوشبختی در جای دیگری جز وطن فراهم شده است. چنین تمتعی از حقوق را کمتر سراغ داریم، مثلاً سراغ نداریم کسی بگوید «متاسفانه» آزادانه مجله و کتاب چاپ می­ کنم و یا در فیلمی که ساخته­ ام آزادانه عقایدم را بیان می­ کنم. شاید قضیه از این قرار است که وطن امروزه در نظر بسیاری به پابندی بدل شده که برای یکی حکم خلخال دارد و برای دیگری غل و زنجیر اسارت؛ و البته هرگاه این خلخال زنگ زد، به جایی گیر کرد و یا حتی از مُد افتاد می­توان آن را از پای باز کرد تا پابندی دیگر جست. اما اگر وطن از تن باشد چه؟ اگر پابند نباشد و قوزک پا باشد چه؟ چگونه می­توان آن را کَند و دور انداخت؟ من قضاوتی ندارم اما فکر می­ کنم هرگاه عامل وطن را به مسئله «حق هجرت» وارد کنید احتمالاً با چنین تناقضاتی روبرو می­ شوید.

اما حالا که می­ خواهم این سرمقاله را جمع و جور کنم باید این را هم عرض کنم که نوشتنش کار سختی بود. چرا؟ چون نوشتن بی­قضاوت در مورد پدیده­ای که این چنین شیوع یافته و دلایلی ناشی از عیوب حکمرانی حاکمان و فرهنگ هموطنان از یکسو آن را موجه جلوه می­دهد و تبلیغات تجاری پردامنه از آن سوی مرزها نیز آن را به لعبتی خواستنی بدل ساخته بی­نهایت مشقت­بار است. در آغاز کار به همکاران و نویسندگان گفتم اینکه دانشجوی جوانی اعم از نخبه و غیرنخبه در پی تحصیل و آینده ­ای بهتر مهاجرت کند دغدغه ما نیست. آنچه از نظر ما مسئله است جلای وطن از سوی آن زن و مردی است که زندگی جا افتاده­ای دارد، خانه و شغل و درآمدی دارد، اما دیگر در ایران آرام و قرار ندارد. آنچه طی سالیان اندوخته را جمع می­کند و دو دستی تحویل یک قاچاقچی انسان می­ دهد تا او را به سوی آینده­ای نامعلوم (که نامشخص بودنش از وضع کنونی برایش امیدوار کننده­تر است) از میان کوه­ ها و دره­ ها و امواج مرگ آفرین دریاها و رودخانه­ ها عبور دهد. آیا این استدلال عمومیت یافته که همه این مشقات فقط و فقط برای آتیه درخشان فرزندان است برآمده از غریزه طبیعی والدین است یا تمسک به کودکانی که هیچ نظر خاصی در مورد اینکه زندگی بهتر و بدتر چیست ندارند تنها توجیهی است که از آزاردهندگی تناقض­هایِ بسیار می­کاهند. اما در نهایت آیا ترک وطن بدون هیچ برنامه و طرحی برای زندگی، چاره ساز و آرامش­بخش است؟ آیا در غربت وطن دست از سر ما بر می­ دارد؟ پاسخ به این پرسش­ ها حتماً برای عده­ای مثبت و برای برخی دیگر منفی است اما برای دیگرانی هم تا انتها پاسخی پدید نمی­آید. شاید با این عده اخیر پیش از رفتن از وطن باید از فریدالدین عطار نیشابوری نقل قول کرد که: میان مسجد و میخانه راهی است / بجوئید ای عزیزان کین کدام است.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.